بسم الله الرحمن الرحیم

 



تاريخ : یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۳:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

 نوروز زیبا آمد و یک سال دیگه شروع شد

اگرچه شروع سال همیشه برای من استرس لطیفی از برنامه های پیش روی سال جدید دارد ولی از اونجایی که همیشه با سفر به شمال همراه است ذوق و شوق خودش رو داره.

وارد سرزمین گیلان که می شوی هوای مطبوع و رطوبت بهاری آن اولین چیزهاست که به جانت می نشیند

و نوروز ترافیک جاده های باریک شمال هم همیشگی است

نوروز و شمعدانی هایش

این هم شمعدانی خونه مامان طوبی

زهرا به دنبال صدف و سنگ های رنگی در ساحل زیبای کلاچای

و دید و بازدیدهای فراوان و عید دیدنی



تاريخ : یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٥ | ٢:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

زمستان امسال با وجود جو سازی های دولتی اوایلش در مورد النینو زمستانی آرام و دوست داشتنی بود و امیدوارم در این واپسین روزها هم شادی و آرامش مهمان زندگی مردم باشد.

روزهای گرمتر و سردتر خاصیت زمستان است و برای ما بچه دارها هر فرصتی غنیمت است برای گردشی هرچند کوتاه

روزهای آفتابی و برفی

همه و همه تمام شد و حالا 6 روز تا بهار 95 باقی مانده

خدای من 

خدای خوب و مهربان من

سال 94 به پایان رسید

ما را در سال جدید توفیق بندگی بیشتر عطا کن تا با این بندگی زندگی کنیم

خدایا 

دخترم زهرا 6 سال زیبا را به پایان رساند 

و حالا حس میکنم مادر بودن آنجایی سخت است که میبینی حالا دانه کوچکی که جوانه زنده بود نونهالی تر و شاد است که با همه طراوت و زیبایی اش ترد و شکننده است و باید حواسم خوب جمع باشد از این پس

یاریم کن پروردگار من

پارک کوهسنگی مشهد

پارک کوهسنگی مشهد

زهرا در لباس مهد

یک روز برفی و زیبا

یک روز برفی و زیبا



تاريخ : یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٤ | ۳:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

بعد از چند ماه بالاخره دسترسی به وبلاگ برای من میسر شد و اگر خدا توفیق دهد باز هم بنویسم

اگرچه گروه های اجتماعی از مخاطبین وبلاگ ها به شدت کاسته ولی دفتر خاطراتی برای فردا ها هست

هرچند فقط برای دل خودم بنویسم



تاريخ : شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٤ | ۱:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم



تاريخ : جمعه ۱٥ آبان ۱۳٩٤ | ٢:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

زهرا دیگه چرخ کمکی دوچرخه اش رو باز کرده و رسما دوچرخه سواری میکنه و انگار بال در آورده

هرصبح و شب ما هم برای ذوق دخترمون آواره پارک های شهریماز خود راضی

ولی دیدن اشتیاقش خیلی دلچسبه



تاريخ : شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

به اذعان خیلی ها گوجه مشهد یکی از مناسب ترین اقلام گوجه برای تهیه رب گوجه فرنگیه

و از آنجایی که ما هم سعی می کنیم کمتر از مواد آماده استفاده کنیم مطابق هرسال نیمه شهریور مراسم رب پزون داریم.چشمک

البته من خودم بجز ماکارونی و بعضی غذاها که سس گوجه لازم داره سعی میکنم بیشتر از گوجه تازه استفاده کنم ولی در خرید و آبگیری و پخت رب با مامان و خواهرا همکاری میکنم

هم به صرفه است و هم سالم

شما هم بفرمایید



تاريخ : شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

دارد حال و هوای روزها تغییر میکند و بوی پاییز و مدرسه میرسد

روزها کوتاه تر شده

خنک تر

و معلوم است پاییز پیش روست

زهرا را برای پیش دبستانی 2 ثبت نام کردیم

همان مهد جامعه قاریان قرآن مشهد

لباس فرم گرفتیم و عکس پرسنلی برای پرونده هایش

و امسال می شود بزرگ مهدشان

سالهای قبل جزء کوچک ها بود دخترم

سال ها از موقعی که ما هم مدرسه میرفتیم گذشته ولی حس خوب آمدن فصل مدرسه ها هنوز در ما بیدار است

بوی کتاب های نو

لوازم التحریر جدید

لباس و کفش مدرسه

چه خوب بود

چه خوب



تاريخ : شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

همیشه حرم رفتن برای خودش یک لحظه باشکوهه

مودب تر میشوی

آرام تر

بیشتر به خودت می اندیشی

به خواسته هایت

به کرده هایت

ولی وقتی تولد خود امام است حالش هم فرق دارد

روز قبل از میلاد توفیق دست داد که با فهیمه و بچه ها برای عرض تبریک مشرف شدیم

جای همه آرزومندان بخیر

زهرا و زینب میان آن همه ازدحام شاد و سرخوش روی فرش ها می دویدند و بازی می کردند.

رفتم تا آن جلوها ولی خیلی شلوغ بود 

سلامی دادم و برگشتم و در برگشتن با خودم خواسته های دلم را زمزمه کردم

یقین به آن که می شنود

 



تاريخ : یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٤ | ٦:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

تابستان امسال با ماه مبارک رمضان شروع شد. 

و ما سه روز زودتر به استقبالش رفتیم. روزهای بلند سال و شب های کوتاه تابستانی.

آنقدر شب کوتاه است که اغلب شب ها تا سحر بیداریم و تا چشم به هم می زنی صبح شده.

زهراجون هر شب از من قول میگیره که سحر بیدارش کنم تا با ما سحری بخوره ولی تا الان که موفق نشده.

بیشتر زمان ها به خاطر گرمای هوا خونه هستیم و سعی می کنیم کارهای بیرون رو به حداقل برسونیم.

روزها و شب های خوشی هست الحمدلله.

گاهی دلت برای یک جرعه آب آنقدر غش می رود که تعجب می کنی از ساعت ها تاب آوردنت.

و همان جرعه اول آب از بهشت آمده دم افطار. شراب بهشتی شاید اینقدر نمی چسبد.

افطار آنقدر آب و چای و نوشیدنی های جوراجور می خوریم که جایی برای غذا نمی ماند ولی سحر را سعی میکنم همیشه غدایی مقوی باشد تا برای 17 ساعت روزه داری کفایتمان کند.

رمضان امسال 30 روز تمام بود و عید فطر نماز را در جوار امام رئوف به جا آوردیم.

تمام شد و خاطره سحرها و افطارهایش و گرمای کم نظیر امسال ماند تا سال آینده.

یکی از بهترین نعمت هایی اکه امسال نسبت به سال های پیش رمضان داشت این بود که توفیق بیشتر زیارت امام رضا نصیبمان شد و زهرا هم از مجموعه کبوترانه حرم بیشتر بهره برد.

نمایشگاه قرآن مشهد:

ما دنبال بچه ها از این غرفه به اون غرفه هی گشتیم و باباها هم از فرصت استفاده کردند 



تاريخ : شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤ | ٢:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

دل به دریا بزن در شب طوفان



تاريخ : چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤ | ٤:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

قبل مسافرت پارک کوهسنگی مشهد

گل های کنار جاده - مازندران

ناهارخوران گرگان

شکوفه های کیوی - گیلان - باغ بابا بهروز

غروب شالیزار - روز قبل از نشا - گیلان

مرد شالیزار - گیلان 

و باباجون دستی بالا زد

پیش بسوی دریا - گیلان - کلاچای

ارتفاعات رامسر - جواهرده

نشا به پایان رسید - زمین سبز شد

بازار روز کلاچای - پنج شنبه بازار

کاشف السلطنه - لاهیجان

بام سبز لاهیجان

و یک سفره کاملا گیلانی

بلبه قاتوق - پنیر دبیج - بمجان ورقه - ماس خیار و بویا - باقلا خام و پیاز و سبزی خوردن

زهرای من

پنجشنبه بازار کلاچای

 



تاريخ : شنبه ٩ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٧:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

خیلی سال پیش زمانی که دبیرستانی بودم (البته فکر نکنید منظورم از خیلی سال این ه که سنم از قرن میگذره ها) حدود 15 سال پیش یه بار قسمت شد و گذرمون تو مسافرت هایی که به شمال داشتیم به بهشهر مازندران و منطقه عباس آباد افتاد.

بهشهر برای پدرم که کلا به مردان بزرگ مملکت! (منظورم واقعا مردان مرد هست، نه اون هایی که فکر میکنند بزرگند و الان کم هم نیستند. عده پر ادعای بی خاصیت رجال سیاسی کشور) مثل میرزا کوچک جنگل یا کلنل پیسان یا خمینی کبیر خیلی ارادت دارند، از جهت زادگاه هاشمی نژاد بودن جاذبه گردشگری داشت و راه، ما را تا آن بالا بالا ها برد و عباس آباد رو از نزدیک دیدیم.

بی نظیر بود.

دریاچه با یک امارت نچندان آباد میان آن، ولی گویای رونق و آبادی قدیم داشت. باید دید تا فهمید.

چند عکس و برگشتیم، و حالا 15 سال میگذره و اگرچه من گیلان دانشگاه رفتم و گیلان مزدوج شدم و مسیر مشهد - شمال شد مسیر زندگی من قسمت نشده دوباره برم. و مثل یک آرزوی همیشگی فقط هر بار از این دهها بار چشمم به تابلویش خشک شد و گذشتم.

تازه با گوگل ارث هم عکس هواییش رو گرفتم و هی بهش نگاه میکنم و دلم بازم میخواد.

یه زمانی با آقای همسر تصمیم گرفتیم هر وقت شد به امید خدا یه خونه بین راه مشهد و گیلان دست و پا کنیم تا هم مستغلاتی باشه واسمون هم ویلای شمال. و خب وسط راه اتفاقا همین بهشهر میشه!

امید به خدا شاید یه روز من هم به آرزوم رسیدم و دوباره رفتم عباس آباد.

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٦:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

دیشب از غروب آسمان شهر نا آرام بود و بالاخره طوفان عجیبی شروع شد که اگرچه کوتاه بود ولی حسابی باران بارید.

صبح جمعه با این هوای کم نظیر هیچ چیز مثل یک کوهنوردی نیست. کوهسنگی باز هم گزینه ای دم دست و البته عالی.

هوا پاک و زمین سبز.



تاريخ : شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٥:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

گرچه گیلان سرزمین پدری من نیست ولی چه برای محمد که فرزند گیلان است و چه من که هزار کیلومتر آنطرفتر به دنیا آمده ام خاص است. پر از خاطره های تنهایی هامان و با هم بودنمان. 

باز هم وقت سفر رسید. 

باز هم راه و زیبایهایش. 

صبح زود بعداز اذان صبح راه افتادیم. ۱۰۰۰ کیلومتر راه پیش رو و دلی پر ز نور. خورشید پشت سر ما بود و با ما ایران را روشن میکرد. البته ابرها مجال خود نمایی خیلی به خورشید ندادند. 

خیلی به ترافیک نوروز برخورد نکردیم مگر کلارآباد مازندران که عجیب بود ترافیک. 

پلاک ها همه تهران و همه تو ترافیک انگار خوش بودند!!!!!

شب هنگام که رسیدیم منزل بابا بهروز زهرا خیلی ذوق داشت و ما هم.

 اولین شکوفه های بهاری

(مشهد)

و آخرین برف های زمستان

( استان گلستان)

مینو دشت برای توقفی کوتاه و گندمزارهایش

 پیراشکی خونگی میان وعده خوب مسافرت

و مزارع کلزا استان مازندران

گیلان خونه بابا بهروز

 یکی از جاهای جالبی که امسال با اولین بار دیدیم منطقه بازنشین رحیم آباد بود که خیلی جذاب و دیدنی است.

ارتفاعات و تپه های سرسبز و زیبا. شیب تند و با ماشین تا حدی می شد بالا رفت و مابقی راه رو پیاده رفتیم.

زهرا راه برگشت رو خیلی خسته شده بود و بر دوش بابا محمد طی طریق کرد.

 این جا هم منظره زیبا و رویایی خونه عمه سرور (رحیم آباد)

منظره ارتفاعات واجارگاه (مازو کله پشته)

و ساحل مواج و سرد کلاچای

 

زهرا جون و خاله مریم در حال جمع کردن صدف و سنگ های رنگی ساحل

شهر رویایی من

بهشهر استان مازندران در راه بازگشت

و منطقه راز و جرگلان خراسان شمالی

بقیه مسیر برگشت هم که شب فرا رسید و حدود ساعت 9 شب به مشهد رسیدیم



تاريخ : چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤ | ٤:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

هفته اول نوروز امسال با توجه به مسافرت رفتن تقریبا تمام اقوام نزدیک باعث شد برای ما که برنامه مسافرتمون هفته دوم بود فرصتی باشه تا بیشتر کنار هم باشیم و از تعطیلات دلنشین لذت ببریم.

زهرا لحظه های نابی رو گذروند و حالا که بعداز ورودش به 6 سالگی خیلی بزرگتر و دانا تر شده سال جدید معنای قشنگتری پیدا کرده.

مهمون نداشتیم، مهمونی هم نرفتیم، در عوض از ایام فاطمیه بهره بردیم و چندتا مجلس ذکر خوب رفتیم.

یه دل سیر حرم رفتیم و چند تا نمایشگاه عالی و  پارک و کوه و دوچرخه سواری و خرید. آشپزی و شیرینی پزی، و البته پختن آش روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها.

حالا هم که آماده میشیم بریم مسافرت و اقوام گیلانی رو ببینیم از هفته اول نوروز دست پر بیرون میریم.

به امید روزهای خوب برای همه.



تاريخ : جمعه ٧ فروردین ۱۳٩٤ | ٧:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

چادر برای من و خواهرهام مثل یک یادگاری با ارزش از مادر و مادرانمان است.

سالهاست که مادرهای ما به انتخاب خرد خودشان، تاکید میکنم انتخاب و نه اجبار، چادر را حفظ کرده اند. جدی تر از هر میراثی که از والدین به فرزندان برسد.

جدی تر از ظرف و کاسه های عتیقه ای که به بعضی ها ارث میرسد و گرفتار کاسه بشقاب زیرخاکی و موروثیشان می کند، غافل از آن که سال هاست میراث مادرانشان را باد برده است.

شاید این چادر در خانواده هایی سابقه طولانی نداشته باشد، ولی برای ما یک لباس سنتی و موروثی است. 

حتی زمانی که از سر زنان کشورم به زور کشیدندش باز هم ماند و آمد و آمد.

تعجب میکنم از خانم هایی که با لباس سنتی اقوام مختلف عکس یادگاری میگیرند (و الان چه مد هم شده این موضوع) ولی لباس سنتی خانوادگی خود را دوست ندارند.

شاید برایشان دست و پا گیر شده، شاید!

البته همه چیز را دارند عوض می کنند و ما هم داریم می رویم و می رویم.

جایی که سنتی سرایش فقط از سنت ایران کهن قلیان دارد با طعم کاپوچینو ! خب لباس سنتی بانوانش هم فراموش شود تعجبی ندارد.

دامن چین چینی ها و سکه دوزی ها لباس خانه و اندرونی بود و لباس جلوت و بیرونی مان چه شد. اندرون را بیرون آوردیم و همه را یک جا فراموش کردیم؟

یک کتاب روانشناسی از نویسنده ای آمریکایی خواندم به نام " دخترتان تا چهارده سالگی"

نوشته بود نام مادرانتان را بنویسید، تا چند پشت را می دانید؟

نوشتم: فائزه دختر زهره، دختر فرنگیس، دختر شرف،  . . . 

دیگر نمی دانستم.

بغض گلویم را گرفت.

ولی افتخار می کنم که حداقل میراث دار خوبی برای لباس سنتیشان بوده ام.

علاوه بر تمام ویژگی هایی که دارد.

علاوه بر آن حریم امنی که با اضافه کردن رفتار متین و باوقارت برایت ایجاد میکند.

علاوه بر آنکه رنگش می گوید نمیخواهم زیاد دیده شوم، زیاد برانداز شوم، زیاد با ظاهرم جلب توجه کنم.

من با این که می گویند چادر حجاب برتر است موافق نیستم. 

خیلی چادری ها بی حجابند.

حجاب یعنی آنچه موقع حجب و حیا به آن پناه میبری. پس چادری که حجب و حیا همراهش نباشد حتی حجاب نیست چه برسد به حجاب برتر.

خدایا!

زهرا و زینب دخترهای همان مادرهایی هست که با چادر خودشان فرزندان زیادی بزرگ کردند، به شوهرهایشان محبت کردند، خانواده شان را حفظ کردن، برای زندگیشان تلاش کردند و چادر به دندان گرفتند و در انقلاب نقش داشتند و برای رزمنده هایشان خیاطی کردند.

دختر همان مادرهایی هستند که برای ما اهداف بزرگتری از خودشان ترسیم کردند و دانشگاه رفتن و تلاش ما را همیشه تحسین کردند.

کمکشان باش. تا میراث دار شایسته ای برای همه رشادت های مادرانشان باشند.



تاريخ : یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳ | ٢:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

اسفند همیشه همیشه برای من و محمد و زهرا متفاوت تر از همه سال است. زهرا 1 اسفند به دنیا آمد و رنگ و بوی همه چیز را عوض کرد.

بهار همیشه یک ماه زودتر به خانه ما پا می گذارد.

اسفند از خود نوروز هم جالب تر است و شادی وصف ناپذیری دارد در انتظار یک اتفاق حتمی و همیشگی به اسم بهار.

زهرا و زینب هردو اسفندی اند و ما هم تجمیع کردیم هر سال تولد بچه ها رو.

امسال نوبت خونه خاله فهیمه بود.

و این هم لحظه ورود کیک تولد به خونه توسط بابا جون

 

 

 

 



تاريخ : یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳ | ٢:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

قبلا سالی یک بار یه سرمای حسابی می خوردم و والسلام.

ولی این سومین باریه که امسال سرما می خورم. 

اینبار آنفولانزا با زهرا با هم.

این بیماری هم برای خودش ماجرایی داره.

از تب و درد بدن و آبریزش و سرفه و خلاصه همه می دونن دیگه کلکسیونی برا خودش.

حالا 5 روزی هست مامان و دختر هی می خوابند هی عطسه می کنند هی سرفه.

زهرا رو دکتر بردم و گفت داروش فقط استراحته و خب خفیف کننده های علایم اون.

 

 



تاريخ : شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳ | ٤:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی دخترت بزرگ میشود هم شاد هستی از دیدن این همه زیبایی و جمال در چهره ای معصوم و دوست داشتنی، هم دلت می گیرد که بزرگ شدی مادر!

حالا فکر میکند، نظر میدهد، مخالفت می کند، دوست میدارد فراتر از غریزه و نیازهای اولیه اش.

حالا برای لحظات طولانی تری تنهایت میگذارد.

وقتی دم در مهد میرسانیش دوستی می یابد و می دود و دستت را رها می کند و در حال رفتن خداحافظی می کند و تنها میشوی یهو دم در.

همه این ها شیرین است و دلهره آور شاید!

می رود ولی با رفتنش می گوید مراقبم هستی می دانم مادر.

می رود ولی انگار می گوید هوام رو بیشتر داشته باش. بیشتر از خوردن و خوابیدن و سرما نخوردن دلواپسم باش.

دوستت دارم رفیق همه لحظه های من.

دخترم زهرای من.



تاريخ : شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳ | ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

امسال زهرا به حدی از رشد رسیده بود که با ما در این ایام زیبا همراهی کنه و خودش هم به یک محب کوچولوی اهل بیت و عزادار حسین تبدیل بشه.

با ما شب ها نماز جماعت و روضه می اومد و خیلی هم علاقه نشون میداد. توی مسجد دوستای جدید پیدا می کرد خوراکی هایی که برای سرگرم شدنش میبردم رو می خورد و به دوستاش می داد و تجربه نویی از زندگی بود براش.

جایی خوندم که اگر کسی محبت علی علیه السلام رو در دل خودش احساس کرد از مادرش سپاسگزاری کند. همین طور است من خودم خاطرات کودکی ام پر است از لحظه های به یاد ماندنی دعا و روضه و نذری در کنار مادرم.

تا امسال خیلی بیرون نمی رفتیم به این خاطر که هنوز درکی از مراسمات مذهبی ما نداشت ولی امسال عالی بود. و حالا که ماه صفر رو به پایان است احساس می کنم دست خالی نمانده ام.

سفره دارد جمع میشود و امروز آخرین روز این دو ماه بی نظیر است. 

ربیع الاول شروع خوبی برای همه چیزهای خوب است.تصمیمهای خوب، کارهای خوب، زندگی خوب.

مامان بزرگ بابا بزرگ از زیارت اربعین امام حسین و شرکت در خیل بیشمار زائران پیاده برگشتند و یک دهه روضه امام حسین و اهل بیت در خانه شان برگزار شد به چه خوبی.

 

 

یکی از سوغاتی های کربلا مقنعه عربی بود که زهرا و زینب خیلی خوششون اومد



تاريخ : سه‌شنبه ٢ دی ۱۳٩۳ | ٢:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

زهرا این روزا بعدازظهر ها هم کلاس داره و علاوه بر مهد قرآن حالا روزهای زوج کلاس زبان انگلیسی هم میره.

اولش یک خورده شک داشتم و مطمئن نبودم که مفید هست یا نه تا این که روز اول کلاس بچه هایی کوچکتر از زهرا هم اومده بودند و با صحبت های مربی خوبشون و سیستم آموزششون کمی خیالم راحت شد. حالا بعد از حدود نیمی از جلسات کلاس خب راضی ام و البته خود دخترم هم.

سیستم Pocket رو دارند.

 



تاريخ : یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳ | ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

مدتیه پدر و دختر وقت های فراغتشون رو با ساخت ماکت و کاردستی های ابتکاری پر می کنند و من از دیدن لحظه هایی که مشغولند و کاغذ برش می زنند و چسب می زنند و یک اسباب بازی دست ساز خلاقانه بوجود میاد واقعا لذت میبرم.

یک روز آقای پدر با دستی پر از مقوا های ماکت سازی رنگارنگ و کاغذ رنگی و چسب و ... اومدند خونه.

حالا روزهای اسباب بازی مهد که باید از خونه بچه ها یک اسباب بازی دلخواه بیاورند عشق زهرا اینه که این هفته با بابا چی بسازند و ببره.

اینم نمونه کاراشون



تاريخ : جمعه ٧ آذر ۱۳٩۳ | ٧:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

به نظر من سرزمین عجایب اگه تو ساعت و وقت خوبی بچه ها رو ببریم محیط خوبی برای بازی و سرگرمی است. از پارک های رو باز تو فصل سرما هم بهتره. منظورم از وقت مناسب خلوت تر بودن اونجاست.

زهرا جون چند مرتبه ای که رفته همین شرایط رو داشته و بهش حساب خوش گذشته. البته گدشته از هزینه ای که داره!!!!

 



تاريخ : یکشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۳ | ٧:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

بهار جون (دختر عمه زهرا جون) چند روزی مهمون ما بودند و کلی گشتن و خوش گذشتن.

فرصتی هم پیش اومد و دل مشغولی چند وقت اخیر من و محمد و اون هم درک کردن صبح نشابور به حقیقت پیوست.

ماجراش هم اینه که چند وقتیه تصنیف برکه کاشی آقای اشرف زاده حسابی ما رو هوایی دیدن نشابور کرده بود که مدت ها از آخرین سفرم گذشته بود.

تو ماهی من ماهی این برکه کاشی

اندوه بزرگیست زمانی که نباشی

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور

از چشم تو حجره فیروزه تراشی

با عمه سارا نشابور رفتیم. سفر یک روزه و پر بار.

خیام و عطار و کمال الملک رفتیم و ناهار هم رستوران اعیانی و دررود و آلوچه های عالیی که داشت.



تاريخ : یکشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۳ | ٦:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

 وقتی داره هوا سرد میشه ما بچه دارها تند تند به جاهایی که تو هوای خوب نشده بود سر بزنیم و میره تا سال بعد مگه هوا بهتر بشه که بریم فکر می کنیم.

مثلا هزار بار اسم این چالیدره رو شنیده بودم و تبلیغاتش رو دیده بودم ولی خب سعادت رفتن دست نداده بود تا آبان امسال.

دریاچه پشت یک سد کوچک و کوه های اطرافش که خب امکانات رفاهی درست کردند و قایق سواری و . . . داره.



تاريخ : شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳ | ۱:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

یه حسی هست که بعد از هر ماه رمضان وقتی عید فطر میشه از اونجایی که فکر میکنم خیلی کار مهمی !!!! انجام دادم حالا وقت یه تفریح حسابی و خب چه بهتر از مسافرت.

حالا ما تقریبا هر سال همین رویه رو داریم و مسافرت بعد ماه رمضان رو هر جور هست میریم. چه گرما و چه سرما.

امسال اوج گرمای تابستان دل به جاده زدیم. کجا؟ کویر طبس!!!!

البته دلایل زیادی داشت.

عمه کوچیک زهراجون که اصفهان زندگی میکنند و نی نی تو راه دارند و مامان طوبی هم اونجا هستند.

خاله مریم هم که واسه عید فطر اومده بودند مشهد داشتند برمی گشتند اصفهان و خب می شد با هم رفت.

البته توضیح بدم که همسر خاله مریم مبلغ دینی و روحانی یکی از روستاهای شهرستان مبارکه هستند و خب دانشجو هم که هر دو هستند.

به هر حال سفر ما از مشهد آغاز شد و بعد از گذشتن از کویر طبس و یک شب ماندن در زائرسرای امام زاذه طبس به اصفهان و مبارکه رسید.دیدن اقوام و بعد هم دیدنی های اصفهان و قم و زیارت حضرت معصومه و تهران خونه نازنین عزیز و گیلان.

میوه بوته چای تا حالا دیده بودید؟

هلوهای در حال رسیدن شمال

درخت زیتون منجیل

و فلفل های باغچه مادر بزرگ

و خوج یک نوع گلابی فوق العاده خوش طعم

و زهرای من در روزهای گرم و شرجی گیلان

خونه خاله مریم مرتب و دنج و دوست داشتنی

و سوغات اصفهان

زهرا در میدان امام اصفهان

 

و گرمای طاقت فرسای قم

طلوع خورشید در کویر مرکزی ایران ( جاده طبس-اصفهان)



تاريخ : سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۳ | ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

زهرا چهارمین ماه رمضان زندگیش را می گذراند در کنار من و بابا. خانم شده و درکش از آنچه می گذرد خیلی بیشتر از همیشه است. حتی سحر و افطار برایش قابل درک است و این که چرا روزه؟

شب های قدر آمده.

خدایا به قدر  و ارزش این شب ها یاریم کن.

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

تا حالا با چابستیک ( همون چوب هایی که چینی ها و شرق آسیایی ها باهاش غذا می خورند) غذا خوردید؟

بهانه اش درست کردن یک خوراک نودل شد که البته فرمولش من دراوردیه ولی خوش مزه شده بود.

اینقدر زهرا  و خودم خوشمون اومد که این دفعه بازار رفته بودیم چندین بسته نودل الیت و هاتی کارا با چاشنی سبزیجات گرفتم و هی پختیم و هی خوردیم!!!!

مزه اش هم به خوردت با چابستیکه. میگی نه امتحان کنید.

زهرا و نودل خوردن

زهرا و نودل خوردن



تاريخ : پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۳ | ٢:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

علی رغم بهار سال گذشته که سراسرش بدوبدو بود و کار امسال بهار آرام و کند می گذرد. روبروی خانه ما فضای سبزیست به غایت زیبا. البته پارک نیستا ولی حالت کناره ای سر سبز سرتاسر بلوار را در بر می گیرد. تاب و سرسره هم دارد که عشق زهراست. و خداییش بهش هم میرسند از طرف شهرداری منطقه. 

شاید کارهای امسال بهارمون رو بشه اینجوری خلاصه کرد که صبحانه رفتن به کارگاه و انجام کارهای روزمره اونجا با کلی بالا پایین رفتن من برای به دست آوردن دل زهرا و گاهی تاب سرسره و ظهر هم خونه و آماده کردن ناهار. بعد از ظهر هم مطالعه و کارکردن با زهرا. منظورم ریاضی و نقاشی و خوندن و یک سری آموزش های متفرقه که جدیدا براش شروع کردم. خودش هم واقعا علاقه نشون میده. 

گاهی بازار و گاهی کتابخونه حرم. بیشتر خونه ام و در خدمت دخترمون و خودمون.

خدایا

اگرچه هرچه می گذرد به نظر خاصت به زندگیم بیشتر پی می برم ولی یقیقنم کم است به قدرت لایزالت. از سر چشمه ایمان لبریزم کن و یقینم را به قدرت بی انتهایت به غایت رسان.

آمین یا رب العالمین

زهرا در پارک روبروی خونه



تاريخ : پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۳ | ٢:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

فریمان در ۷۵ کیلومتر مشهد. روستایی تنها و زیبا. ایرآباد همجوار روستای باغ عباس.  نه نزدیک و نه دور. سرزمین پدریم. با وجود کم آبی منطقه بهار که میشود همه جا سبز است و دیدنی. زهرا برای خودش گشت و ما نظاره گر گل باغ زندگیمان در طبیعتی آرام بودیم. 

 



تاريخ : یکشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٩:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

 به نظر من ورزش و هنر چیزهاییه که هر کسی باید مثل یک وظیفه همیشگی انجام بده. البته علی رغم ورزشکار!!!ورزش دوست بودن مادرم خودم کمی تنبل بودم و هستم ولی اجبار شرایط بر کسل بودن باید غلبه کنه دیگه!

تصمیم گرفتم زهرا رو تو این بهاری ورزش بذارم. اول زنگ زدم هیئت کنگفو و چندتا آدرس باشگاه رو تو محدوده خودمون گرفتم و ساعت ها رو پرسیدم یکی رو انتخاب کردم و رفتم و خب قسمت بود ساعت تکواندوشون رفته بودم و به نظرم بهتر اومد و ثبت نام و شروع کلاس ها. 

دخترمامان مثل خودم کمی تنبل تشریف دارن ولی مربی امیدواره تو محیطش هم قرار بگیره یاد میگیره. 

رزمی رو از هر ورزش دیگری مفیدتر میدونم. البته شمشیر و تیراندازی هم هست که واسه سنین بالاتره که باشه بعدا. 

ما که دختر داریم ولی توصیه من به همه مامانای دخترهاو خصوصا مامان پسرا اینه که سلامتی روحی و جسمی نسل آینده تو ورزشه. یه پسر اگر شهرت میخواد ورزشکار شه اگه خوش تیپی می خواد ورزش اگه پول می خواد ورزش با این همه هجمه های جسمی و غریزی ورزش بهترین راه حله. 

اونقدری که ورزش مفیده به نظرم درس مطلق به در یک پسر نمی خوره. بچه های ورزشکار انرژی هاشون درست تخلیه میشه و هم بهتر به درسشون میرسند هم نایی براشون برای خیالات و فتنه انگیزی نمی مونه. 



تاريخ : جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳ | ٥:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی به کتاب زندگی ام در این چند سال اخیر نگاه می کنم آنقدر پر تکاپو و حادثه ای می یابمش که خودم هم از گذر این همه اتفاق در تعجبم. اگرچه برخی مسائل زندگی زمینه همیشگی اند ولی باز هم تازه اند و نو. همیشه به دنبال چیزی تازه ام چیزی بدیع که بیدارم کند که مرا از یکنواختی ها درم آورد.

چند روز پیش اتفاقی کتابی خواندم در مورد این که سعی کنید قربانی نشوید. قربانی مادر و پدر و خانواده و خواسته های آنها، قربانی محل و سبک زندگی ها، قربانی نژاد و قبیله ها، حتی قربانی خودتان و مرزهای محدود کننده خودت.

بیا رها باش. به آن چیزهایی که محدودت می کند فکر کن. به خجالت های بی موردی که کشیدی. به حرف های گفتنی که نگفتی، یه کارهایی که دوست داشتی و به خاطر مصالح بی موردی نکردی.

وقتی فکر می کنم می بینم اگرچه همیشه در جنگ بوده ام تا قربانی نشوم ولی باز هم گاهی قربانی چیزهایی بوده ام.

حالا مادرم و همسر و مدیر یک زندگی پویا. بدون لحظه ای توقف و سکون. پر از برنامه و پروژه های بزرگ و کوچک. با دوستی دوست داشتنی و همراه. ولی باز هم خودم هستم و خودم.

خدایا یاریم کن.  



تاريخ : سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٢ | ٦:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

گاهی گرفتاری زندگی خیلی جدی تر از اونیه که به نظر میرسه.

تا میای همه چیز رو راست و ریست کنی میبینی سه چهار ماه گذشت و متوجه گذر زمان نشدی.اوضاع من و وبلاگم هم همینه. کار و برنامه پشت هم. شرکت و گواهینامه و اسباب کشی و کارگاه تولیدی و خیلی کارهای ریز و درشت دیگه منو از خودم هم دور کرده بود چه برسه رسیدگی به وبلاگم.زهرا خیلی بزرگتر شده و زندگی شلوغ تر و زیباتر.

زهرا سه سالگی رو به پایان رسوند و حالا واسه خودش خانمی شده.



تاريخ : سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢ | ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

با نزدیک شدن زهرا به پایان سه سالگی حالا کم کم آمادگی کمی از هم دور شدن را هردومان پیدا کردیم و حالا مامان و بابا و نی نی صبح به سوی کار و بار خودشان می روند و  ظهر شاد و خرم و البته کمی خسته دور هم جمع می شوند.

شروع به کار من بعد از یک وقفه 4 ساله و دوری از کار و دانشگاه اول کمی سخت به نظر می رسید ولی خیلی شکر خدا خوب شروع شد. مهد زهرا هم خیلی خوبه و همه مان راضی هستیم. کارم هم سنگین نیست و تا حالا تو این دو ماهه مشکلی در مورد خانه و شرکت نداشتم. الحمدالله.

زهرا خیلی بزرگتر و دانا تر شده. کلی شعر و قرآن و حدیث یاد گرفته که خودم هرگز نمی توانستم بهش یادبدم.

مهد قرآنی حضرت رقیه وابسته به جامعه قاریان قرآن است.



تاريخ : پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱ | ۳:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

روزهایی که ار پاییز امسال تا امروز گذشت برای ما سه نفر بسیار مهم بود. اثاث کشی و بیماری ناگهانی و جراحی و یمارستان و دو شب پیش زهرا نبودن خیلی وقایع مهمی بود که تازه دارم دوران نقاهتش رو پشت سر میذارم. الحمد لله تمام شد ولی زندگی وارد فاز تازه ای شد که شاید تغییراتش خودش رو کم کم نشون بده. تغییر رویه تغذیه ای و تحرک بیشتر و . . . 

زهرا کمی بدخلقی می کنه و طبق معمول مساله لا ینحل خواب و بیداریش کمی ناراحتم می کنه. 

حالا دو سال و نه ماهش تمومه و چیزی به پایان سه سالگیش نمونده. وارد سنی حساس میشه که گاهی به دوران بلوغ و مشکلات اون تشیهش می کنن. 

چند روزه دیگه هم من سومین دهه زندگی رو به پیان میرسونم و سی ساله میشم!!!

خدایا کمکم باش

زهرا زینب و محمد حسین:

این روزهای زهرا جون:



تاريخ : چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱ | ۳:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

بوی ماه مهر ماه مدرسه 

بوی بازی های راه مدرسه

وقتی فصل مدرسه ها میشه واسه کسی که چند وقتیه از حال و هوای مدرسه رفتن دور شده غربت خاصی داره.

حالا بیشتر دلم می خواد زهرا زودی بزرگ بشه و بره مدرسه. گاهی به سرم میزنه که برم و تو حال و هوای بچه مدرسه ای ها برم کلی لوازم التحریر بخرم. ولی آخه اینقدا که لازم ندارم فعلا. باشه واسه دخترم.

از هفته دیگه کلاسم هم شروع میشه و یک برنامه مطالعاتی آزاد هم برا خودم دارم. کتابخونه هم ثبت نام کردم. انگار راستی راستی جو مدرسه ها من رو هم گرفته.

اسباب کشی هم به سلامتی انجام شد و ما تو خونه جدید جا افتادیم. کوچکتر ولی دنج تر.

زهرا هم انگار راضیه. ما هم. به بابایی نزدیک تر و فرصت بیشتر برای پیش هم بودن داریم.

تو فرصتی که مهمونامون از شمال اومده بودند یه ترشی اساسی هم با مامان محمد انداختیم که کلی خوشمزه شد. موند یادگاری و به این و اون هم رسید.

 

 



تاريخ : پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱ | ٦:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

تابستان 91 هم داره تموم میشه و شبها و دم دمای صبح بوی پاییز و مدرسه میاد. حالا پتو میچسبه. آدم یاد لباس زمستونی هاش می افته اگرچه هنوز روزها تابستانیه.

زهرا ی من داره خانم میشه مثل همیشه با شیرینی خودش. گاهی سخت گاهی آسان. این خصلت بچه داریه.

حالا یه اسباب کشی هم داریم زهرا خوب همکاری میکنه مثل همیشه ولی اذیت هم داره. بچه ها خوب درک می کنند بر خلاف تصور همه.

 اینم زهرا تو نمایشگاه قرآنه که نقاشی کشید و قرآن هم خوند و جایزه گرفت.

و دختر کوچولوها ناز بودن رو اول از همه یاد می گیرند.

 دخترم

دختر کوچولوی من

مامان رو ببخش که این روزها زیاد وقت نداره که بتهات بژر بژر بازی کنه یا نقاشی بکشیم.

باشه بازم فرصت شد دوباره کلی با هم بازی و شادی می کنیم.

 می دونم می دونی.



تاريخ : سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱ | ٩:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

ماه رمضان تابستانی امسال هم گذشت با روزهای طولانی و گرم و شبهای کوتاه و به یادماندنیش. شب های کوتاهی که خواب به چشمانم نمی آمد و تا خودم را می یافتم سحر شده بود و سفره سحری و دعای سحر.

زهرا هم 30 ماهه شد. یعنی دو سال و نیم تمام و مثل همیشه همراه ا تغییرات محسوسی در خلق و خو و رفتارهایش. بازهم تکامل و بزرگ شدنش و بازهم حیرانی من در ابتدای این تغییر رفتارها از عکس العمل های مناسبتر. مادر بودن اکتیو یعنی همین که با کودکت تغییر کنی و بزرگ شوی. مطاق نیازهای هر مرحله از رشدش.

دو ساله نیمه شدنش همراه اب حساس و احساساتی شدن و البته پرحرفی و حواس جمعی بیشتر. زهرا پر از سوال و هر توضیحی هم که بدهی از با سوال دیگری مواجه می شوی. 

چرا ماشین عقب عقب میره؟ چرا نی نی گریه می کنه؟ و . . . 



تاريخ : دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱ | ٤:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

ازماه رمضان گاهی همان ربنا و سفره های افطار کافیه که خاطره همیشگی تو خاطر همه ما بذاره ولی چند سالیه که حال دیگه ای به همه حالهای و حس های من اضافه شده.

همسر بودن و مسئولیت زندگی داشتن و حالا مادر بودن. صبور تر شدن را حس می کنی و دلواپس سحری خواب نموندن اهل خونه میشی و تا خود سحر خوابت نمی بره. کتاب می خونم، قرآن، دعا، فکر می کنم، برنامه ریزی و گاهی . . .

این ماه زمانیه که قولش رو دادن که شیطان در بنده مگر کسی که خودش مسخ شده و شیطانیه پس به دروازه خالی گل نزدن دیگه سهل انگاری خودمونه.

تا امروزم که زیاد بهره نبردم. امیدم به باقی این ماهه. اگر چه روزهای بلند تابستان چه با سرعتی می گذرد. 

زهرا دوست مهربانی شده که حساب هم ازم می بره ولی دست از زور گویی هاش برنمی داره تا به مطلوبش برسه. منطقی و گاهی با زرنگی کودکانه.کلی شعر یاد گرفته و قصه و سوره توحید رو هم با زبان کودکی خوب بلده. هشیار و نکته سنج. بازیگوش و نه خرابکار و فضول. و گاهی خود من کودک را در درونش می بینم. با همان حساسیت ها و دلخوشی ها و دلواپسی ها. 

زهرای من همان مامان اوچولو ( کوچولو ) شده که دارم در آغوشم می پرورمش.

خدای من !

حبیب من !

شنوای تنهایی های من! یاریم کن.



تاريخ : پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱ | ٢:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

نازنین جان خودم هم دلتنگ نوشتن و به روز کردن وبلاگ بودم ولی کو فرصت با این کوچولوی تمامیت خواه من.

حالا ولی به یادآوری بجایت چند تا از عکسهای این روزهای زهرا و مسافرت برای عروسی عمه مولود رو میذارم. 

زهرا در حال عبور از جنگل گلستان 27 خرداد 91 :

 دریای محمودآباد 28 خرداد 91 :

 

زهرا در حال تزئین سفره عقد عمه !!! :

و خانه پدربزرگ:

و این روزهای تابستانی زهرا :

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩۱ | ۱:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

زهرای من!
دختر نازنین من!
حالا چقدر بزرگتر شدی مادر.

تو یک ماه گذشته پروژه از پوشک گرفتن بود و من که قبلش فکر می کردم چه سخته.

تو پارک و هرجای دیگه که بچه های هم سن و سالت رو می دیدم و می فهمیدم پوشک نمی شند و ماماناشون با افتخار از زود جیش گفتن بچه هاشون تعریف می کردند غصه ام می شد که من کی شروع کنم. اصلا اعتماد به نفس نداشتم. ولی یک روز بلاخره تصمیم گرفتم و وای زهرا تو چقدر خانومانه با من همکاری کردی و نازنین دخترم در عرض یک هفته چه شب و چه روز بدون دردسر و مشکلی مثل یه آدم بزرگ برای همیشه با دنیای مای بی بی خداحافظی کرد.

اینم سیر تکاملی پوشک های زهرا از ابتدا تا دو سالگی:

 



تاريخ : شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱ | ٧:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

 سفر پر ماجرای ما بالاخره شروع شد و اینم سفره هفت سین فرودگاه مشهد که باهاش عکس انداختیم و ملت هم.

 البته از سبزی پلو مامان نمی شه چشم پوشی کرد که خیلی عالی بود مثل همیشه.

 

 

 اینم عکس زهرا تو حیاط خونه بابابزرگ من که برا عید دیدنی اول اونجا رفتیم. برفها رو که رویت می کنید مال همون 28 اسفنده که باعث کنسل شدن پرواز ما شد.

 اینم زهرا خانم تو باغ کیوی خونه پدر بزرگ در واجارگاه استان گیلان.

 اینجا هم رحیم آباد خونه عمه.

 و لاهیجان - شیطان کوه

 لاهیجان - دریاچه

 باز هم لاهیجان چون که هوا خوب بود بیشتر موندیم و عکس گرفتیم.

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱ | ٦:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم
بالاخره بعد از زمستان طولانی امسال از روی تقویم هم شده به بهار 91 نزدیک می شویم در حالی که بخاری ها هچنان فعال و پر حرارت و هوا ابری و بارانی.
زهرا در آخرین روزهای زمستان سرما خورده و امروز سفر در پیش داریم و رفتن به دیار پدری و دید و باز دیدهای نوروزی.
البته عیدی های مشهد تا حدودی پیش پیش جمع آوری شده و نگران نبودن سر هفت سین موقع سال تحویل نیستیم.
امیدوارم سال 91 برای همه پر رکت و سلامتی باشه.
آمین



تاريخ : یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠ | ٥:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

اول اسفند کلا برای من بسیار هیجان انگیزه. به چند دلیل.
دلیل همیشگیش اومدن بوی بهار و نزدیک شدن به سال جدیده که من از خود بهار بیشتر دوسش دارم. خصوصا زمستان طولانی و سرد امسال که همه رو مشتاق اومدن بوی بهار کرده و وقتی پا تو اسفند میذاریم دیگه معلومه بهار تو راهه.
دومین دلیلش هم تولد گل باغ زندگیمون، زهرا کوچولویه. چه زیبا و خاطره انگیز.

و از اون جایی که زینب(دخترخاله زهرا) هم 4 اسفند به دنیا اومده، هرسال تولدهاشون با هم به فاصله دو سال برگزار میشه.ساده و صمیمی.

 

 

 

 

 



تاريخ : سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ | ٢:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

23 ماه زیبا گذشت و در آخرین ماه دومین سال زندگیت حالا هم باید همانی باشم که بودم و هم یک تغییر اساسی در رابطه ام با تو دختر خوبم.
دیگر وقتش رسیده که شیر مادر را رها کنی و دوران شیرخوارگیت را به فراموشی بسپاری و وارد مرحله دیگری از زندگیت شوی.
دوران وابستگی شدیدت به من به پایان رسیده و صد البته غم خوشایندی در دل من از این که انگار چه زود گذشت لحظه های زیبایی که در آغوشم در حال شیرخوردن می خوابیدی و همواره شب و روز مرا می جستی تا آرام گیری تا سیر شوی تا بخوابی و دیگر شاید هرگز این لحظه های ناب با هم بودن و این همه صمیمی و وابسته را تجربه نکنیم.
من هم باید صبور باشم و تو هم. تو فراموش می کنی شاید چند روز دیگر ولی من برای همیشه دوران زیبا و دست نیافتنی شیرخوارگیت را به خاطر می سپارم. شبها و روزهایش را. بیداری و خواب آلودگیهایم را. گاهی دعوایمان میشد این اواخر و خواب سبک و زیبای تو.
زهرا! زهرای کوچک من!
تمام شد همه دلواپسی ها از اینکه آیا وظیفه ام در قبالت را به خوبی انجام داده ام یا نه.
تمام شد احساس گرم دستاهای کوچکت هر شب و روز.
تمام شد نگاه ملتمسانه ات را برای درآغوش گرفته شدن و آرام گرفتن.
هرگاه گریه می‌کردی میدانستم چگونه آرامت کنم.
با هم می‌خوابیدیم و بیدار می‌شدیم.
با هم حرف می‌زدیم و نگاههایمان کمتر از چند سانتیمتر به هم دوخته بود.

دخترم!
حالا بزرگ شدی و از خدا می خواهم همانطور که این دوران را برایت به زیبایی رقم زد همیشه روزگار سعادتمند بمانی.

آمین

 

 



تاريخ : چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ | ٩:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

پانزده آبان فهیمه صاحب دومین فرزند خودش شد. محمد حسین کوچولو و زهرای ما پسرخاله دار شد.
بچه ها از هول زمستان زودرس امسال همگی درست و حسابی سرماخورده اند و امروز دسته جمع رفتیم مطب دکتر شیخانی.زهرا و زینب و محمدحسین.



تاريخ : شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠ | ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم


فهیمه ما برای بار دوم بسلامتی مامان یک پسر کوچولو شد و حالا حسابی سرش شلوغه.
زینب و محمد حسین دختر خاله و پسر خاله زهرا.

اینم عکس :

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠ | ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

روز دختر به همه دختر کوچولوها و گلهای معطر باغ زندگی مبارک. خصوصا دختر کوچک و دردانه من.

امشب رفتیم حرم امام رضای خوبمون. بازم پر از زائر و مجاور. آخه ما کی یک دل سیر زیارت کنیم از بس این آقا همیشه مهمون دارن.

خدایا دهه کرامت ما رو هم مشمول کراماتشون قرار بده. آمین

 



تاريخ : شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ | ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.