بسم الله الرحمن الرحیم

 

حالا به قول قدیمیا که چله اش هم تموم شد و حمام چهل رو هم رفت.

تجربه جالبی برای من بود که یک نوزاد رو حموم کنم. البته تنها هم نبودم و مامانم هم بود و کار اصلی رو ایشون کرد ولی من کمک کردم. کلی هم هول و ولا داشتم. حالا بزرگتر شده و داره وارد عالم ما ادم بزرگا میشه.

 

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩ | ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

خب بلاخره روزهای بحرانی به پایان رسید و تازه دارم خودم رو تو شرایط جدید پیدا میکنم.

زهرای من علی رغم همه حساب و کتاب های ما ادمها موقعی به دنیا اومد که خارج از خواست ما و فقط خواست خدا بود.

درست یکم اسفند ماه 1388 ساعت 10 و 45 دقیقه شب.

شرایط اورژانسی و یک شب سرد زمستانی و تولد گل باغ زندگیمون ۴۰ روز زودتر از موعد.

تو این چند وقت که به وبلاگ سر نزدم روزهای عجیب و باور نکردنی رو پشت سر گذاشتم. البته نه من تنها که همه. زهرا ۱۶ روز تو مراقبتهای ویژه نوزادان بستری شد و من هم با وجود نقاهت سزارین پا به پای اون تو بیمارستان و به قول بابا مریض خونه روزهای پر از رنج و اضطراب رو گذروندم.

الحمدالله

حالا هردومون ... نه هر سه مون خونه ایم و زندگی تازه ای رو شروع کردیم.

من و محمد و زهرا تو زندگی سه نفره جدیدمون داریم خودمون رو پیدا می کنیم.

 

 



تاريخ : دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩ | ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.