بسم الله الرحمن الرحیم

بعد از کلی برنامه ریزی و بالا و پایین زدن بلاخره مسافرت جور شد و زهرا برای دومین بار در سن 8 ماهگی راهی سرزمین پدری شد.

از سفر قبلی زیاد خاطره خوبی برام نبود چونکه زهرا تو راه خسته شده بود و اذیت شد و اذیتمون هم کرد.

ولی حالا خانم شده بود و نه تنها اذیت نکرد بلکه تو راه کلی شیرینکاری یاد گرفت و دل همون رو شاد کرد. از جمله دست دستی که خودشم از این کار ذوق میکنه. البته از مامانم یاد گرفت من که برام نایی برای بازی کردن باهاش نمی مونه از بس درگیر تغذیه و تر و خشک کردنشم.

گیلان هم که رسیدیم پا قدم دخترم خیر بود و انگار اسمون و زمین به هم دوخته شده بود و یکسر بارون بود و بارون.

یه خورده که قطع میشد میزدیم بیرون.خلاصه اینکه این فصل گیلان هم دیدن داره خصوصا باغهای چایی و کیوی و پرتقال های سبز سر درخت.

هوا عالی بود و زمین سبز.

 

رتفاعات واجارگاه - یک روز بارانی

کیوی - میوه محبوب فصل

دریای مازندران - ساحل کلاچای - پس از چند روز بارانی

 

 

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ | ۱:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

 



تاريخ : سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩ | ٧:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

 

 



تاريخ : سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩ | ٦:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

مادر

 



تاريخ : شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ | ۳:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

 

چارلی چاپلین
با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه،
رختخواب خرید ولی خواب نه،
ساعت خرید ولی زمان نه،
می توان مقام خرید ولی احترام نه،
می توان کتاب خرید ولی دانش نه،
دارو خرید ولی سلامتی نه،
خانه خرید ولی زندگی نه
و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی
به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به
دست بیاورم
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد
 
چارلی چاپلین

 



تاريخ : شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ | ۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

با خودم قصد کرده بودم حداقل هر ماهگرد تولد زهرا یک پست براش بذارم و حالا می بینم که چه زود ماه به ماه میاد و دختر کوچولوی ما بزرگ و بزرگتر میشه.

گاهی فکر میکردم اون که بزرگ بشه من پیر میشم ولی حالا انگار من هم دارم با دخترم بزرگ میشم. محمد هم داره بزرگ میشه و هممون داریم رشد میکنیم.

من صبورتر میشم و هرچی مشکلات زهرا با بزرگ شدنش بزرگ میشه من هم صبرم بیشتر میشه.

دیگه از بی خوابی و تند تند غذا خوردن و چای سرد خوردن شاکی نیستم.

حالا اینا بخشی از زندگی شده.

زهرا هشت ماهگی رو در حالی به پایان رسوند که سرما خورده است و دو شب تب داشت.

اشتهاش هم کم شده و کمتر میل به غذا داره و به شیر اکتفا میکنه. کمی بدخلقی میکنه و دارو هم که واویلا. تا یک سرنگ شربتش رو بخوره ده بار خفه میشه و حسابی گریه میکنه.

 

 

البته از اون دست بچه هایی نیست که به هیچ وجه نشه ساکتش کرد. با یه خورده بازی و شکلک و بغل اروم میشه و خندون.

دیشب جشن ماهگرد تولدش تو رستوران بوف الماس شرق با حضور مامان و بابا و نی نی برگزار شد و سه نفری شب خوبی داشتیم.

 

هوا هم که اصلا معلوم نیست چه جوریه. خصوصا تو پاییز که از صبح تا شب چهارفصله. نمی دونی چی بپوشی و بخاری روشن کنی یا کولر. خیلصه کلی سرما خوردگی هامون به خاطر همینه.

الحمدالله.

 



تاريخ : شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ | ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.