بسم الله الرحمن الرحیم

امروز خوب نگاهت کردم. 
تماشایت کردم.
چقدر بزرگ شدی دخترم.
و چقدر متفاوت از روزهای قبل. 

چند روزی هست که احساس می‌کنم می‌توانی همدم خوبی برای تنهایی های مادرت هم باشی.
می توانی دختر و دوستم شوی.
می‌توانی همراهم باشی.

همین چند روز پیش بود که اشکهای مامان رو طاقت نیاوردی و با نگرانی سرم را بالا آوردی و اشک گوشه چشمم رو پاک کردی و به چشم های خیسم خیره شدی و لبخند زدی تا من هم بخندم. گفتی " نه ".

خدای من!
خدای خوب و مهربان من!
کمکم کن در این راه پر فراز و نشیب مادری.
 

زهرا شانزده ماهگی رو به پایان رسوند. الحمدللله
دیروز برای چکاپ پیش دکتر شیخانی رفتیم و معرکه ای راه انداخت از گریه که سابقه نداشت. 
حالا دیگه اونقدر بزرگ شدی که دیگه دوست نداشتن موقعیتی رو به قبولانی.
اگه می گی بریم یعنی تحت هر شرایطی باید بریم.
و همین خصوصیت انسانه که استقلال آفرینه. 



تاريخ : سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ | ٦:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

جمعه فرصت خوبی بود برای رفتن به یک جای دیدنی دیگه که سرزمین پدری من هم محسوب می شه. روستایی دور افتاده ولی با صفا که روزگاری مردمانش گذاشتند و رفتند و روستای کوچک رو به ویرانی گذاشت ولی باز هم خدا انگار داره همه رو دور هم جمع می کنه. هرکس رو به بهانه ای.

 

زهرا یک دوست تازه هم به نام نسیم پیدا کرد و روز قشنگی رو در روستای ایرآباد از توابع فریمان در 75 کیلومتری مشهد با گروهی از اقوام گذراندیم.

 

البته از صبح هوا بهاری بود و آسمان هوای باریدن هم داشت و دگرگون بود تا اینکه عصر تگرگ عجیب و تقریا هراسناکی باریدن گرفت و در عرض چند دقیقه همه جا رو سفید پوش کرد. و ناگهان سیلابی بزرگ وسط روستا به راه افتاد طوری که ما ماندیم این طرف آب و دیگران آن طرف آب و را بازگشتنمان سد شد حسابی.

 

 

 

اینم رنگین کمان بعد از باران

خلاصه بعد کم شدن شدت سیل و باز شده ابرها با گذشتن از مسیرهای صعب العبور و رد شده از رودخانه بلاخره شب بود که به مشهد رسیدیم و یک روز هیجان انگیز رو پشت سر گذاشتیم.



تاريخ : دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

یکی از نقاط خیلی دیدنی اطراف مشهد گلمکانِ که البته زادگاه مادربزرگم هم هست.
پر از باغ و دار و درخت و البته درخت های توت که الان فصل اونه و ما هم برای خوردن توت نوبر امسال دسته جمع منهای محمد که کار داشتند رفتیم و زهرا حسابی بازی و آب بازی کرد و البته توت هم خیلی خورد !!! ماچ
تکاندن توت خودش از جالب ترین بخشهای مراسم توت خوری است که تخصص ویژه ای هم می خواد.
خلاصه جای هم خالی. 

 

زهرا در راه رفتن در سطوح ناهموار هم مهارت پیدا کرده ولی همچنان slow motion  است و سرعت زیادی نداره و البته احتیاط زیادی هم می کنه.

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ | ۱:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

زهرا به لطف خدا وارد شانزدهمین ماه زندگی قشنگش شد در حالی که خیلی پیشرفت های قشنگی داشته. حالا تلو تلو خوران هم که شده راه می ره و خودش رو به همه جای خونه می رسونه. 
گاهی شوخی می کنه و الکی می خنده و کلی اداهای با مزه یاد گرفته و اغلبش هم اختراع خودشه.

زهرا چند روزیه که دختر دایی هم شده و حالا یک بهار خانم به عنوان اولین دختر عمه داره که هنوز ندیدیمش. 

زهرای ما عاشق آب بازیه حتی تو پارک.

 

 

 

 



تاريخ : یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠ | ٤:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.