بسم الله الرحمن الرحیم

 زهرای من یک سال و نیم از زندگی قشنگش را به لطف و توجهات حضرت خالق پشت سرگذاشت.
یک سال و نیم تجربه این دنیایی با کلی رشد و ترقی و زیبایی.
من تازه دارم می فهمم فرشته ای به این خوبی دارم.
من تازه دارم می فهمم که دختری دارم تازه تر از برگ گل و باد بهار.
من تازه دارم می فهمم  مادرم، با همه خستگی ها و عاشقی هایش.

حالا بگو یک لحظه رهایش کن. نه یک لحظه به او نیاندیش. نه یک لحظه از جلوی چشمانت دور شود. هرگز.

عید فطر را با مامان و بابا رفتیم شمال و دیدن اقوام محمد.
هوا مساعد و راه هموار.
چند روزی بودیم و برگشتیم.
بهار(دختر عمه زهرا) هم بود، بهتر بود. مسافری دیگر هم در راه بود که تا اسفند ان شاء الله می رسد.

دریا و کوه و عظمت خلقت خدا.

اینجا هم ییلاقات رحیم آباد است:

کباب هم زدیم جای شما خالی.

این هم ساحل کلاچای:

خدای من!
خدای خوب و مهربان من!
روزهای امتحان را می گذرانیم. یاریمان کن.

 



تاريخ : چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠ | ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.