بسم الله الرحمن الرحیم

خیلی سال پیش زمانی که دبیرستانی بودم (البته فکر نکنید منظورم از خیلی سال این ه که سنم از قرن میگذره ها) حدود 15 سال پیش یه بار قسمت شد و گذرمون تو مسافرت هایی که به شمال داشتیم به بهشهر مازندران و منطقه عباس آباد افتاد.

بهشهر برای پدرم که کلا به مردان بزرگ مملکت! (منظورم واقعا مردان مرد هست، نه اون هایی که فکر میکنند بزرگند و الان کم هم نیستند. عده پر ادعای بی خاصیت رجال سیاسی کشور) مثل میرزا کوچک جنگل یا کلنل پیسان یا خمینی کبیر خیلی ارادت دارند، از جهت زادگاه هاشمی نژاد بودن جاذبه گردشگری داشت و راه، ما را تا آن بالا بالا ها برد و عباس آباد رو از نزدیک دیدیم.

بی نظیر بود.

دریاچه با یک امارت نچندان آباد میان آن، ولی گویای رونق و آبادی قدیم داشت. باید دید تا فهمید.

چند عکس و برگشتیم، و حالا 15 سال میگذره و اگرچه من گیلان دانشگاه رفتم و گیلان مزدوج شدم و مسیر مشهد - شمال شد مسیر زندگی من قسمت نشده دوباره برم. و مثل یک آرزوی همیشگی فقط هر بار از این دهها بار چشمم به تابلویش خشک شد و گذشتم.

تازه با گوگل ارث هم عکس هواییش رو گرفتم و هی بهش نگاه میکنم و دلم بازم میخواد.

یه زمانی با آقای همسر تصمیم گرفتیم هر وقت شد به امید خدا یه خونه بین راه مشهد و گیلان دست و پا کنیم تا هم مستغلاتی باشه واسمون هم ویلای شمال. و خب وسط راه اتفاقا همین بهشهر میشه!

امید به خدا شاید یه روز من هم به آرزوم رسیدم و دوباره رفتم عباس آباد.

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٦:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.