بسم الله الرحمن الرحیم

 

زهرا حالا بیشتر از دو ماهه که اومده خونه و یاد اون روزهایی می افتم که تو اون انکوباتور بی حال و بی صدا خوابیده بود. ولی الان سرحال و هوشیار داره روز به روز چیزهای تازه ای از دنیای ما بزرگترا یاد میگیره.

کوچولویی که برای شیر دادن بیدارش میکردم و گاهی که سخت بیدار میشد گریه میکردم الان به زور تاب تاب گهواره و راه بردن تو خونه تازه ساعت ۲ نصف شب میخوابه.

خدا رو شکر.

اگرچه هنوز نگران و دلواپسم ولی ابرهای تیره و تار کنار رفتند و بهار امسال قشنگ تر از همیشه سالهاست.

احساس خالص پدرانه محمد خستگی کلنجار رفتن من و زهرا رو تو شب ها و روزها برطرف میکنه و اینکه وقتی بیرون میریم سر بغل کردنش دعوامون میشه و هرکس دلش میخواد بیشتر زهرا رو بغل کنه. همین دیروز که خرید رفتیم وبعد هم تو پارک بستنی خوردیم یکسره بغل محمد بود. خیلی خوشحالم . . .

 

 



تاريخ : پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.