بسم الله الرحمن الرحیم

 

زیاد طول نکشید تا به شرایط جدید ورود زهرا به زندگیمون عادت کنم. البته حضور محمد و حمایت های اون هم بی تاثیر نبود.

چه از نظر فکری و چه کارهای جدید و متداول زندگی همیشه یار و یاورم بوده و هست. چه اون زمان که استراحت مطلق بودم و حتی یه استکان چایی نمی تونستم درست کتم و بی اعتراضی همه کارها رو تو وقت کمی که داشت انجام می داد و چه حالا که صبحها من و زهرا از خواب غشیم و اروم اروم صبحانه رو اماده میکنه و میره.

حالا بیدار موندن تا صبح دیگه عادتم شده. اغلب نماز صبح رو میخونم و بعد می خوابم. گرچه به خاطر کارها و مراقبت از زهرا نمازهام گاهی اول وقت نیست ولی توفیق اجباری نصیبم شده که نماز صبحم اول وقته. 

صدای اذان صبح تو سکوت شهر شنیدنیه. وقتی همه خوابند. تازه فقط صدای اذان از مسجد محل نیست. از هر گوشه شهر دور و نزدیک صدای اذان بلند میشه و اومدن روز دیگه ای رو خبر میده.

بگذریم.

دیشب زهرا خوب خوابید. و برخلاف همیشه از اول خوابش هم عمیق بود. اخه اغلب اول خوابش چرت زدن و بیدار شدن و گاهی نق زدنه ولی دیشب از اول رفت تو فاز عمیق خوابش و حالا من که به بیدار موندن عادت کردم خوابم نمی برد. هرچی محمد گفت بخواب تا بیدار نشده از فرصت استفاده کن فایده نداشت. خیلی دیر خوابم برد و هی منتظر بودم بیدار شه.

عجب حالا مامان بی خوابی داره و نی نی خوابه خواب.

تو گهواره بهتر از زمانی که بغلم می خوابونمش می خوابه و از این نظر راحت شدم. ولی هنوز عادتهای خوابیش رو درست یاد نگرفتم. باشه یواش یواش.



تاريخ : دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ | ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.