بسم الله الرحمن الرحیم

 

این روزها احساس میکنم شاید مثل زمانی که درگیر ماجرای ازدواجمون بودم و حجم افکار در مقیاس زمان که از ذهنم عبور می کرد خیلی بالا بود دارم دوباره فیلسوف میشم. البته فیلسوفی که نظریه هاش شاید فقط برای خودش یا کسی که تو موقعیت اون قرار گرفته اعتبار داشته باشه.

این روزها به این نتیجه رسیده ام که هر وقت انسان در زندگیش دشواریهای بیشتری رو تجربه کنه و به قول معروف سختی زیادی بکشه بیشتر به بی ارزشی دنیا و مافیها پی میبره و به تبع بیشتر به فکر اخرتش می افته.

وقتی دنیا خوش بگذره ادم یادش میره که الدنیا سجن المومن. وقتی مشکلی نداری و غمی رو نمی چشی اونوقته که دنیا تو نظر ادم عزیز و با ارزش میاد و اول بیچارگی اغلب ماها.

یادمه زمانی که در بحبوحه ماجرای ازدواج با محمد بودم فقط به تنها چیزی که از دنیا دل خوش کرده بودم در کنار اون بودن بود و بس. و حالا هم از دنیا فقط همسر و دخترم برام شدن فکر و ذکر.

چند روزه پیش مهمونی کوچولویی دعوت بودیم و من هم طبق روال همیشه خودم اماده شدم ولی انگار فقط من بودم که خیلی به سروصورتم نرسیده بودم و البته مورد انتقاد خیلی ها هم واقع شدم ولی اصلا برام مهم نبود.

از وقتی ماجرای تولد زهرا با همه خاطره های تلخ و شیرینش پیش اومده بیشتر به خدا و اخرت فکر میکنم. اصلا شاید دلیل اینکه بیشتر پیروان پیامبران انسان های درد کشیده بودند هم همین بوده. برای یک انسان بی درد دنیا مهم و با ارزشه ولی پیامبران اومدند که بگن وللاخره خیر.

بگذریم.

امیدوارم حداقل این حس و حالی که دارم نوعی جو گرفتگی مقطعی نباشه و دوامش تو زندگی مون تاثیرات خوبی بذاره. ان شاالله



تاريخ : پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.