بسم الله الرحمن الرحیم

 

فردا زهرا اولین مسافرت زندگیش رو ان شاالله می خواد بره و اونم به سرزمین پدریه. سرزمینی که روزگاری من رو هم پای بند خودش کرد و هر وقت برای تعطیلات از رشت به خونه می اومدم عشقم تماشای مزرعه های برنج و کوهای پر درخت دور دست و ابرهای اسمون بود و توی این مسیر همون منطقه رودسر گیلان به نظرم قشنگترین جای عالم بود و وقتی محمد هم پسر اون شالیزارها و درختها بود هزار هزار برابر برام جلوه کردند و انگار الکی نبود که همیشه به اینجا که میرسیدم دلم جور دیگری هوایی میشد.

البته کمی نگران سفرم چون با ماشین شخصی به قول خودمون خوش خوشک میخوایم بریم و کمی هم هوا گرمه و من هم که بی تجربه و میترسم نتونم زهرا رو خوب رسیدگی کنم. مامان و بابا هم همراهمونند و از این بابت خوبه.

از دیروز سرگرم کارهای خونه و بستن ساک هم و زهرا هرچی لباس داشته براش برداشتم. من و محمد یک ساک داریم این خانم خانما یک ساک مستقل. دیروز فروشگاه رفاه هم رفتیم و خرید هم کردیم و حالا هم دارم وسایل سفر رو جابجا میکنم.

ناهار اول به عهده منه و بقیه راه مامان. اگه خدا بخواد استامبولی لوبیا سبز فکر کنم مناسب تر باشه چون احتمالا ناهار چنگل گلستان باشم و امکانات گرم کردن غذا محدود.

سوغاتی ها رو هم باید امروز کادو پیچ کنم. هیشه دوست دارم وقتی میرم شمال برا همه سوغات داشته باشم. محمد هم خیلی دوست داره.

البته تقریبا یکساله که به خاطر استراحت مطلق بودنم نتونستم شمال برم و دلم کلی تنگ شده.

انشاالله سفر خوبی باشه



تاريخ : چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩ | ۱:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.