بسم الله الرحمن الرحیم

با خودم قصد کرده بودم حداقل هر ماهگرد تولد زهرا یک پست براش بذارم و حالا می بینم که چه زود ماه به ماه میاد و دختر کوچولوی ما بزرگ و بزرگتر میشه.

گاهی فکر میکردم اون که بزرگ بشه من پیر میشم ولی حالا انگار من هم دارم با دخترم بزرگ میشم. محمد هم داره بزرگ میشه و هممون داریم رشد میکنیم.

من صبورتر میشم و هرچی مشکلات زهرا با بزرگ شدنش بزرگ میشه من هم صبرم بیشتر میشه.

دیگه از بی خوابی و تند تند غذا خوردن و چای سرد خوردن شاکی نیستم.

حالا اینا بخشی از زندگی شده.

زهرا هشت ماهگی رو در حالی به پایان رسوند که سرما خورده است و دو شب تب داشت.

اشتهاش هم کم شده و کمتر میل به غذا داره و به شیر اکتفا میکنه. کمی بدخلقی میکنه و دارو هم که واویلا. تا یک سرنگ شربتش رو بخوره ده بار خفه میشه و حسابی گریه میکنه.

 

 

البته از اون دست بچه هایی نیست که به هیچ وجه نشه ساکتش کرد. با یه خورده بازی و شکلک و بغل اروم میشه و خندون.

دیشب جشن ماهگرد تولدش تو رستوران بوف الماس شرق با حضور مامان و بابا و نی نی برگزار شد و سه نفری شب خوبی داشتیم.

 

هوا هم که اصلا معلوم نیست چه جوریه. خصوصا تو پاییز که از صبح تا شب چهارفصله. نمی دونی چی بپوشی و بخاری روشن کنی یا کولر. خیلصه کلی سرما خوردگی هامون به خاطر همینه.

الحمدالله.

 



تاريخ : شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ | ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.