بسم الله الرحمن الرحیم

حالا دیگه میشه گفت وارد آخرین ماه اولین سال زندگی قشنگ دخترم شدیم.

با دنیا دنیا خاطره. چه تلخ و چه شیرین که این هم جزء خواص زندگیه.

زهرا شیرین شده و ما به او وابسته تر.قلب

خستگی هست. سختی هست. بی حوصله گی و ناامیدی گاهی هست. 

ولی زیبایی ها بیشترند از آنی که فکرش را هم بتوان کرد.چشمک

یادم هست روزگاری که عاشق شده بودم. فکر می کردم دیگر آن حس را تجربه نکنم. ولی انگار بارها و بارها در زندگیمان تکرار شد.

حالا محمد را بیشتر و بیشتر دوست دارم و زهرا را و زندگی ام را و آسمان را و تنفس را.

زهرا چهار دست و پا کم کم راه افتاده و  همچنان از سر و کول ما بالا می رود.خوشمزه

غدا بد میخوره ولی همون رو هم دلش می خواد مستقلا بخوره. چند دونه برنج و کمی زرده تخم مرغ. البته آش و سوب چند قاشقی میل می فرمایند که مثل همیشه نیست.

دندون های موش موشکش واضح دیده میشه و خودش هم به حضور این مرواریدهای زیبا پی برده و هرچی دم دستش پیدا میکنه تق تق میزنه به دندوناش و از صداش لذت میبره. 

مامان و بابا میگه زینب و پدرجون رو هم میشناسه. الحمدلله

حالا به پایان سال اول زندگیش نزدیک میشه. 

خدای من، خدای خوب و مهربان من، ای آنکه همه هستی من از آن توست خودم و همسرم و دخترم را به تو می سپارم، محبوبم.

 



تاريخ : شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩ | ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : Faezeh | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.